|
چقدر دوست دارم روستا را پیر مردان گیوه درپا را پیر زنهای ساده روشن که بلد نیستند الف و با و یا را بچه هایی که تازه می فهمند معنی نان و آب و بابا را دخترانی که رنج می کارند چشمهای پر از تماشا را هی چوپانی که می شکند دل کوه سکوت مروا را من و گل آفتاب گردان هر شب می کشیم انتظار فردا را
1379- هجری شمسی ارادتمند علی معصومی
برچسب ها:
شعر ،
مارین ،
علی معصومی ،
گیوه ،
|